یه جایی از کتاب میدل مارچ، اثر خانم جورج الیوت هست، که من چندین بار خوندمش و باهاش ارتباط خیلی قوی برقرار کردم:


وقتی دورتا میره به خونه عموش سری بزنه، بهش خبر میدن که ویل لادزیلا مشغول جمع کردن وسایلشه...


دورتا به خدمتکار گفت ورودشو اطلاع بده و بعد وارد اتاق شد.

... ویل با لحنی تند و نگاه خشمگین گفت: مرا در چشم شما و دیگران کوچک کرده اند، به من تهمت ناروا زده اند. میل دارم بدانید تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم خودم را کوچک کنم...

از جا برخاست و نمیدانست به کجا میرود... به سمت نزدیکترین پنجره رفت، پنجره ای که سال پیش در همین موقع گشوده بود و با دورتا در کنار آن ایستاده بود و گفتگو کرده بود...

دورتا به سمت پنجره رفت، سرشار از احساس شفقت بود. ویل از دیدن او یکه خورد و بی آنکه نگاه او را پاسخ دهد گامی به عقب برداشت و از پنجره دور شد. دورتا از این حرکت او در پی لحن خشمگینش سخت رنجید. میخواست به ویل بگوید خود او هم به اندازه او رنج میبرد و کاری از دستش بر نمی آید، اما ویژگیهای رابطه شان که هیچ یک نمیتوانستند بی پرده به آن اشاره کنند دورتا را از سخن گفتن باز میداشت... در این لحظه مطمئن بود که ویل به هر حال خیال ازدواج با او را نداشته است، و میترسید چیزی بگوید که نشان دهد خود چنین تصوری را داشته است...




منبع : بیرون دروازه بهشت |دورتا بروک و ویل لادزیلا، کتاب میدل مارچ، اثر جورج الیوت
برچسب ها : دورتا ,پنجره ,پنجره رفت، ,جورج الیوت ,میدل مارچ، ,کتاب میدل